تو را در دل
دل را در موقع تپیدن
وتپیدن را به خاطر تو دوست دارم.
غم را در سکوت
سکوت را در شب
شب را در بستر
وبستر را برای اندیشیدن به خاطر تو دوست دارم.
بهار را به خاطر شکوفه هایش
زندگی را به خاطر زیبایی اش
و زیباییش را به خاطر تو دوست دارم.
مي نويسم.. همه اين بي نوشتن ها را.. مي نويسم همه دردها را..مي نويسم... براي تو.. مي نويسم. تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم.. تنها و براي تو.. مي نويسم.. همان طور كه بخواهي.. همانطور كه تو بخواني..چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم و همان طور ...
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ می زنند
اما گنجشک ها جدی جدی میمیرند آدما ها شوخی شوخی زخم میزنند با نگاه زبان و..... اما قلب ها جدی جدی میشکند تو شوخی شوخی لبخند میزنی اما من جدی جدی عاشق میشوم
اشک هایم را روی نامه ای عاشقانه با قطره چکان جعل می کردم! خاطرم آمد: شاید دلتنگ خنده هایم باشی .
ببخش اگر این روزها... عشق با گریستن اثبات می شود!!! چگونه فراموشت كنم تو را ، از خرابه هاي بي كسي به قصر سپيد عشق هدايتم كردي. عاشقي بي قرار و ياري با وفا براي خويش ساختي. آهو بره اي شدي كه دوستي گرگ را پذيرفتي. و براي اشكهاي او شا نه هايت را ارزاني داشتي. و با صداقت عاشقانه ات دلش را به دست آوردي. چگونه فراموشت كنم تو را ، كه سالها در خيالم سايه ات را مي ديدم. و طپش قلبت را حس مي كردم ، و به جستجوي يافتنت به در گاه پروردگارم دعا مي كردم ، كه خدايا پس كي او را خواهم يافت. چگونه فراموشت كنم تو را ، كه همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش كردم. برايم تمامي اسمها بيگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند. دستم را به تو مي دهم ، قلبم را به تو مي دهم ، فكرم را نيز به تو مي دهم . بازوانم را به تو مي بخشم ، و نگاهم از آن توست ، و شاخه هايم كه نپرس . ديگر با من غريبه اند و تمامي لحظات تو را مي خواهند و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي كنند. چگونه فراموشت كنم تو را ، كه قلم سبزم را به تو هديه كردم كه حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشد . پيشترها سبز را نمي شناختم ، بهتر بگويم با سبز رفاقتي نداشتم . سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد كه با ياد تو هميشه سبز بنويسم . دلت را به من بده ، فكرت را به من بده ، سرت را روي شانه هايم بگذار. و بگذار عطر كلماتت را ميان هم قسمت كنيم .....
توي اين دنياي نامرد يه دختر نابينا بود که يه دوست پسر داشت دختره دوست پسرشو خيلي دوست داشت بهش ميگفت: اگه من دوتا چشم داشتم واسه هميشه با هات مي موندم يه روز يکي پيدا شد چشما شو داد به دختره دختره وقتي تونست دوست پسر شو ببينه ديد اونم نابيناست به پسره گفت: ديگه نمي خوامت از پيشم برو پسره وقتي داشت مي رفت يه لبخند تلخي زد و با اشک به دختره مي گفت: مواظب چشماي من باش
گفته بودم چنان دوستت خواهم داشت که معنی دوست داشتن را عوض کنند ؟
دیدمش از دور که می رفت
اشک سردی تو چشاش بود اون نمی خواست بره اما... زنجیره اجبار به اش بود می شنیدم هق هقش رو که می گفت تا فردا بدرود
لحظه های تلخ بود اما دل من منتظرش بود به سلامت ای همه کس می دونم که بر می گردی میدونم دلت همین جاست از دلم سفر نکردی
خیلی زود رفت لب جاده اما من اونو می دیدم خداحافظ گفتنش رو خیلی روشن می شنیدم چند قدم مونده به بودن ذره ای نزدیک تر از من
سره وعوه مون نشستن تشنه ی به تو رسیدن بغض سردم نعره می زد خداحافظ عشق رویااااااااا می مونم تا بربگردی روی نیمکت لب دریاااااااا
|
|



